تو عالم هپروت بودم و از پله ها اومدم پایین... نایل دم مینی بوس منتظرم بود. وایستادم و بهش نگاه کردم... باورم نمیشد نایل با اونا باشه. تا چند لحظه پیش دوستش داشتم و بنظرم بامزه بود اما حالا... ازش متنفر بودم. آروم رفتمش سمتش و ساکمو از دستش کشیدم بیرون...

نایل: خوبی؟؟؟

سرمو بالا گرفتم و تو چشاش نگاه کردم... چی باید میگفتم؟!

سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم: نایل...

-چی شده؟؟؟

چند لحظه تو همون حالت موندم... به خودم اومدم... ناراحت بودم... عصبانی... نگران... ساکمو کشیدم و سریع سمت مینی بوس رفتم... هنوز چند نفری تو فرودگاه بودن و تا حرکت مینی بوس چند دقیقه مونده بود.

نایل از حرکتم شکه شد و پشت سرم با صدای نسبتا بلندی صدام زد ولی دیگه برام مهم نبود... سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر ازش دور شم که یهو یه صدایی از کنارم شنیدم: نایل بیا دیگه...

صدا برام اشنا بود... یه صدای شکه کننده... سرمو سمت صدا برگردونمو تو فاصله ی چند قدمی خودم مایکلو دیدم که داشت به سمت نایل میرفت... دستشو گرفت و کشید: بریم...

ولی نایل زل زده بود به من و تکون نمیخورد. مایکل رد نگاهشو گرفت و رسید به من... بعد چند لحظه اونم مثل نایل ازتعجب خشک شده بود...

زل زدم تو چشمای مایکل... اون چشمای سبز...